سکوت آسمان...
و تو اولین کسی بودی که پنجره های تاریک ذهنم را به سوی آشنایی ها گشودی...
نمی دانم چگونه آمدی...نمی دانم مسیر جاودانگی کدامین سو است...
من هیچ نمی دانم و همه چیز می خواهم...
فاصله ها را از میان بر می دارم و در رویای تو به خوابی عمیق فرو می روم...
خانه رویاهایم را کسی ندیده و تو اولین کسی هستی که خانه ی چند وجهی ام را دیده ای..
خانه ای نه مکعب..خانه ای نه به شکل چند ضلعی منتظم...
قصری به شکل چشمانت...
به وسعت ترانه هایی که در قلبت نهفته است...
می دانم که من در دورترین نقطه ی زندگی ات ایستاده ام...
اما ..تو در همسایگی دستانم به آرزوهایت می رسی...
منم و یک عالمه حرف قشنگ..
بدون شعر...بدون ردیف...به دور از قافیه...
می خواهم اینبار از تک تک سلولهای مغزم حرف بزنم..
از جبری که به سادگی بود و من از آن بریدم...
هنری ندارم جز یک مشت حرف عاشقانه ی بی سر و ته...
و مغزی که مدتی بود به یادش نبودم...
و متشکر از خدایی که آفرید هر آنچه باید می آفرید..
آسمان می خندد اما در پس خنده اش باران را میبینم..
آسمان می گرید اما حرف ناگفته اش را نمی گوید چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و پاییز پادشاه فصل هاست...پر از حس تحول...
و آغاز هزاران هزار تولد دوباره..


خواسته ها...
از سرزمین برفی خویش برون آیم...
و تو را دریابم...
لباس اطلسی بر تن کنم...
کفش فولادی بر پا کنم...
از غصه ها و قصه ها گذر کنم...
حرف های ناگفته را از بر کنم...
من می خواهم همه ی پاکی ها را دریا کنم..
و زشتی ها و پلیدی ها را در آن غرق کنم...
می خندم....
می رقصم...
به یادت..به نامت...
و تا ابد در دشت نگاهت نماز شکر می خوانم...



انتظار...
فرشتگان خون می گریند...
دیوانه ای از آسمان پا به سرزمین مردگان می نهد...
کلمات به اوج نا فرمانی رسیده اند...
واژگان پر شده اند از التماس ...
جملات دفن می شوند..
نفسم در سینه حبس می شود...
جاده ها انتهایی ندارند....
دو خط موازی و بی انتها...
قطار زندگی می ایستد و من همچنان می دوم...
عاقبت ماه و ستارگان مرگ را روی صورت سپیده کشیدند...
منم و یک دنیا آرزوی نا تمام...
و زمان می آموزد که عشق یک اتفاق ساده نیست...
و تقویم می اندیشد به چهره پیرزنی که سالها چشم انتظار است...

تا اطلاع ثانوی..
بغض ها خسته اند...
گریه ها مرگند...
تا اطلاع ثانوی میمیرم...
می لرزم...
می ترسم...
تا اطلاع ثانوی حرف ها گرگند...
تا اطلاع ثانوی قافیه ای نیست...
شعر ها سیاهند...
عاشقان صورتک های خونی به صورت دارند...
و من در بهترین لحظات عاشقانه...
در سالروز اولین یادگاری به روی قلبم بیوه زنی سیه چهره شدم...

نازنینم..
و برایت دعا می خوانند...
رنگین کمان هر صبح بوسه بر چشمانت می زند..
و من تو را با تمام شگفتی هایت نظاره می کنم...
نوازشت خواهم کرد...
و فریاد شادمانی سر خواهم داد...
خورشید هم نوید آشنایی ها را می دهد...
و پرندگان لبخند زنان به تو سلام می گویند...
و تا ابد بر قلب نازنینت می نویسم پرواز را به خاطر بسپار..


رها...
پرده را کنار خواهم زد....
تا نظاره کنم برگهای زرد...
و من خوشه های کینه را پس خواهم زد...


ما شدن...
می سرایم به پهنای آسمان آبی شدن...
می نوازم قصه یکی شدن...
و در زیر باران ما شدن....


وجود خدا...
دیگر آن پیر زن جادوگر را نمیبینم...
دیگر چهره های زشت مردند..
و من درنگاه آینه وجود خدا را میبینم..
لیلی..
کنار جاده ای باریک و بی انتها به انتظار ایستاده بود...
نشناختمش...پیر و شکسته شده بود...
نگاهش کردم...ساعت ها تماشایش کردم...
تا اینکه باد پاییزی وزید و آینه خیالم را برگ های رنگارنگ گرفت...
از پس آینه های خیالم لیلی را در کنار مجنونش دیدم....
شاد و جوان شده بود...
و من راز عشق را یافتم...






