تبليغاتX
پرواز شاعرانه
پرواز شاعرانه

ترانه های عاشقانه عارفانه من و تو

جروم دیوید سلینجر می گوید: تفاوت میان یک انسان بی تجربه و انسانی مجرب در این است که اولی به هر بهانه ای خواهان مرگ شرافت مندانه است در حالی که دومی به خاطر هر چیزی به فروتنی زندگی را دوست دارد
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:43 توسط پروانه | |

امروز با خدا قدم زدم....

و نگاهم را زیر باران سکوت شستم...

امروز لبخند را تکمیل کردم...

و تو را برای همیشه تصدیق کردم...

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 21:0 توسط پروانه | |

هوا تاریک شده...باز هم یک روز کاری سرسام آور تموم شد...از همه چیز خسته شدم..

وای خدا.........کی تموم می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟کی این اجاره خونه..این وام های طولانی...

این زندگی پر دردم تموم می شه...

همینجور داد می زنم..انگار نه انگار تو خیابونم...یه دفه چشمم به پسربچه ای می افته که از سرما یه گوشه نشسته و زل زده به من...پسر می لرزید ولی من از بس حرص می خوردم سرمای هوا رو حس نمی کردم...چون سرمای زمونه برام مهم بود که به اندازه کافی منو می لرزوند...

خواستم طرف پسر برم که دیدم بلند شد...نمی تونست خوب راه بره...بارون شروع شد...

اولش نم نم بود ولی یه دفه...شدت گرفت...چترم رو باز کردم و به راهم ادامه دادم...

اما هر چه بیشتر می رفتم فکر آن چشمهای معصوم بیشتر در من رسوخ می کرد...

خود را فراموش کرده بودم و اون پسر مرا یاد بچه ای که سالها در انتظارش بودم انداخت...

تا خونه خدا رو شکر می کردم که سر پناهی برای بودن دارم...

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:31 توسط پروانه | |

سلام..می خوام یه داستان براتون بنویسم..یه داستان واقعی...

۳ شنبه ۲۴ شهریور ماه به طور اتفاقی و از سر کنجکاوی وارد یه وبلاگ شدم..

وبلاگ مناسبی نبود و من هم هر چی دلم خواست جواب آقای نویسنده رو دادم...

ایشون هم در جواب من کامنت دادن:سلام.از حضورت به علت کنجکاوی ممنون!
خوب من نمیدونم همفکرای من رو کیا دونستی
اما جسارت نباشه من از وب لاگهای صورتی و شاعرانه که شاعر قصد داره احساسات خودشو تحمیل کنه بدم میاد
به وقل فیلسوف یونانی شاعر دروغ پرداز است!
اینو تو دانشگاه موسقی خوندیم
نیومدم جواب حرفتو بدم رک بهت گفتم اگه تو از نوشته های من س در نمیاری.ئلیلی نداره مخاطبین دیگه رو هم بکوبونی.این یعنی فقدان یک چیز مهم در شماّ

----------هیچ وقت منظورش از فقدان یه چیز مهم نفهمیدم...دوباره جوابش دادم و اون گفت:

 درود.ممنون که تو هم صریح جواب دادی.
ببین خانوم عزیز.من 5 ساله و ب لاگ نویسم.سیاسی مینوشتم.اجاتماعی مینوشتم.شخصی هم مینوشتم.اسموب لاگ من مشخصه راجع به چیه.
توضیحات کنار وب لاگم مشخص!یعنی مرز خودمو روشن کردم.کنجکاوی چیز بدی نیست اما اگه این اتوسا خانوم.نویسنده وب لاگ بود حتما میخواستی همین توهینارو بهش بکنی یا اینکه مثل بقیه فمنیست ها بهش بگی خوب کار کردی همه مردها اشغالن؟
خوب شما اول برای طالع یک تارنگار باید ببینی هدف از نوشتن چیه.بد دست به قلم بشی.
نمونش اینکه میگی دانشگاه شما به شما موسیقی یاد نداده.به نطرتو بقراط کم کسی بوده؟
که این حرفو زده؟
من تو این 5 سال خیلی وب لاگ مثل شما دیدم.که نویسنده هاش دم از عشق و محبت زدن.که مثبت ترینشون دنبال شوهر بودن!پس فکر میکنی اگه مثلا کسی توش شعر نوشت ادم پاکیه؟نه خبر .!بر عکس!تو وب لاگ من دخترهائی میان که نجابتشون از خیلی ها بیشتره.حتی روشون نمیشد کامنت عمومی بزارن.و من وب لاگهام از این م برهنه تر بوده.اما بهجای توهین بحث کردن و مطالب رو عمقی نگاه کردن.اونجائی که من از فقدان گفتم چشم بصیرت شما بود.و سطحی نگری محض.
مثلا همین و ب لاگ شما ژیامش برای خواننده چیه؟عکسهای تکراری .و از عشق گفتن و عاشقی؟اینا مزخرات مغز عده ای دختره که بعدش تمو میشه.29 سال سن دارم میفهم ته این حرفای پوچ و الکی چیه. اهنگ وب لاگ اصلا ربطی به محتوای اون نداره.عکسها همه کلیشه ای و مختص عشقهای خیابونی که برای دو روز جالبن!که خدارو شکر تو خیابونها میبینیم.انصافا بریا نسل بعد خودت چه کردی؟سیاسی نوشتی؟اجتماعی نوشتی؟
مطلبی نوشتی که کسی کمی فقط کمی فکر کنه؟در اینده اگه دقت کنی میبینی وب من اینکارو میکنه.
عذر میخوام اگه صریح بهت گفتم ولی غرور از نوع کاذب چیز خوبی نیست .میل خودته اگه بخوای بیای یا نه.به هر حال خوش باشی...

---------حالا بعد از ۳ ماه به نتیجه حرف این آقا رسیدم...البته وبلاگش فیلتر شده ولی حرفایی که به من زد تازه داره تو ذهنم پرورش پیدا میکنه...من با نوشتن شعر عاشقونه و عکس های این چنینی هیچی ثابت نمی تونم کنم و هیچ پیام مفیدی برای خواننده ندارم..پس از امروز این وبلاگ و نویسنده اش کلی تغییر می کنن...زنده باد تغییییییییییییییییر

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 23:20 توسط پروانه | |

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است................"فروغ فرخ زاد..دیوان اسیر"

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:28 توسط پروانه | |

Design By : Night Melody

کد آهنگ